صفحات وبلاگ
نویسنده: نيست.آن - ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

خوبی پتو به همین است که وقتی دو گوشه اش به دو طرف پنجره وصل است، آدم می تواند مقابل خورشید هم نقش برنده ها را بازی کند.

ادای قهرمان ها را در بیاورد مثلن. یک پیروزی بی مزه.

 مثل خاله بازی های دوران کودکی . یا اینکه آدم یک زیر انداز توی حیاط پهن کند وسیزده را همان جا به در کند. با تصور اینکه توی یک باغ بزرگ زیر سایه درخت سیب لم داده و از صدای جوش و خروش رودخانه لذت می برد.. یک دلخوشی مسخره.

 ولی به ساعت هم اگر نگاه نکنی ، جیغ و داد بعضی پرنده ها و چهچهه ی بعضی دیگرشان ، خبر طلوع خورشید و صبح را توی فرق سرت می کوبد.

و صدای آوازه خوان محبوب در اتاق می پیچد : ادامه بده به لبخند ، به نگاه ، به جشن ..

صدای باز و بسته شدن درب خانه ها... و آن وقت است که دیگر فرقی نمی کند این پتو آویزان باشد یا نباشد.

امروز هم یک روز زیبای آفتابی به شدت تکراریست، مثل همه ی روزهای آفتابی تکراری این سال ها.

لب پنجره می روی ، سیگاری آتش می کنی . مرد میانسال همسایه توی حیاطشان می ایستد . ریش های سفید مشکی اش را دست می کشد و زل می زند به تو. و مثل هر روز نگاهت را از مرد و حیاط خانه و دنیایی که او در آن قدم می زند می گیری. حتی دوست داری از هوایی که او اسشمام می کند تنفس نکنی. چشمهایت را می بندی.

 و آوازه خوان همچنان می خواند :

  از همان کار های ساده بکن ، مثلن بیا دکمه ی پیراهنم را بدوز ، روزنامه بخوان ، یا بزن زیر آواز بی حوصلگیت ...  ، اما فقط ادامه بده ،   این روز های هولناک را ،   بی نمک ...   بدون دکمه   ... ابری ..

از سیگارت کام می گیری. زنگ اس ام اس گوشی به صدا در می آید. اگر واقعن از تکرار فراری هستی و برایت اهمیت دارد که روزهایت تکراری نباشند. و دنبال یک تفاوت بین امروز و دیروزت می گردی ، همین به صدا در آمدن زنگ اس ام اس سر صبح می تواند تفاوت امروز با روزهای قبلی باشد.

گوشی را نگاه می اندازی. پیامی از یک دوست قدیمی : " امیدوارم اولین نفری باشم که تولدتو تبریک میگم "

لبخند می زنی و آوازه خوان هنوز می خواند :

و مهم نیست چند شنبه است

و مهم نیست ساعت چند است

چه احمقانه زنده ام . .

چه وحشیانه نیستی . .

 
نویسنده: نيست.آن - ۱٤ اسفند ۱۳٩۱

خواستم فریاد بزنم غرورم مانع شد.
تاریک شدم.شب شدم.
خواستم داد بزنم بغض راه گلویم را بست.
حالا غروری نمانده دیگر.
چقدر دلم یک کتک مفصل می خوهد. این که یک نفر با آرنج بکوبد زیر چشمم و با زانو توی تخم هام . تخم های لعنتیم .
روی زمین غلت بزنم و وحشیانه لگد بزند به پهلوهام. دیوانه وار بخندد. 
با چماق توی سرم بکوبد . خون داغ و تیره روی خاک کوچه جاری شود.
با مشت های سنگینش صورتم را غرق خون کند. فکم لق بخورد. شکسته های دندان هایم را ناگزیر قورت دهم. پیراهن سفیدم ، سرخ شود.
بنشیند روی سینه ام. نفس هام به شماره بیــفتد. تف ای حواله ی صورتم کند. با دو دستش گلویم را چنگ بزند و فشار دهد. خیلی محکم.

دنیا دور سرم بچرخد ، کبود شوم ، بی تابی کنم و او ... بگذریم!

کمی دیر است دیگر برای این حرف ها.
حالا که غروری نمانده فقط خواستم بگویم که
دارم تمام می شوم.

نویسنده: نيست.آن - ٢٧ بهمن ۱۳٩۱

دیشب تا سحرگاه عشق بازی کردم با خدا
در آغوشش گرفتم
در پیچ و خم اندام ظریف ش پیچیدم
مست شدم از عطر تنش
دست در گیسوانش بردم
نگاه دلبرانه اش پر از حس شیرین گناه بود
لب گذاشتم بر لب های داغ ِ قدسی ش
نفس نفس می زد. گرمای نفس هاش روی صورتم می نشست
نزدیک ش شدم. آنقدر نزدیک که ضربان قلب کوچکش را روی سینه ام حس می کردم.
و حتی نزدیکتر !
چیزی حدود پانزده سانتمیتر ، نزدیک تر از فاصله ی "حبل الورید"
عرق بر پیشانی ش نشسته بود و آهسته ناله می کرد

لحظه ای تنش لرزید ، خودش را در آغوشم رها کرد.. رهای رها

نیمه شب گذشته بود دیگر. لب پنجره سیگاری آتش کردیم . سکوت را هم کردیم.

صدای موذن زاده در کوچه و خیابان های شهر طنین انداخت،
دیدم خدا سیگار را نیمه کاره رها کرد ،
هراسان به سوی آسمان سیاه و بی ستاره ، به غربت خودساخته اش گریخت .
و لابه لای ابرهای بی باران گم شد.

نویسنده: نيست.آن - ۱۸ بهمن ۱۳٩۱

حس موش آواره ای را دارم که در کانال فاضلاب ، خوراک گربه ای کثیف می شود . و آب از آب دنیا هم تکان نمی خورد.
بغض دارم امشب.
خسته ام .. مثل سیاستمداری که تنها می ماند. که بی بدرقه می رود.. که می رود .. که می رود...
به قول قیدار : اگر تنهایی زن بوی اشک می دهد ؛ تنهایی مرد همیشه بوی خون می دهد!

نویسنده: نيست.آن - ۱۳ مهر ۱۳٩۱

من و تکرار و سیگار و شب و بیدار ِ بیدار و

دو تن خسته ، دو جان خسته ، روان خسته

دوخسته ، ‌خسته از این خستگی های مدام و ناتمام و مهلک و منفور پیوسته

یا به قول شاعر همشهری ام : دو" تیپا خورده ی رنجور"  یا  "دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور"

دو بی نام و نشان ، خسته از این ، خسته از آن

دو سگ ، ولگرد و بی خانه

یا به قول شهریار و حافظ و سعدی : دو سرگشته . دو گمگشته میان راه میخانه

دو تن تبعیدی ِ دار المجانین ، حبسی ِ زندان بی دیوار

زمین بی وقفه می چرخد ، پر از تکرار..

دو بی سایه ، دو خسته ، خسته از دیوار و تا شام ابد صدها در بسته

 

نویسنده: نيست.آن - ۳٠ شهریور ۱۳٩۱

تابستان بود.شب بود و حال و هوا پاییزی. آسمان هم بغض داشت مثل من. از خیابانی خلوت و دراز می گذشتم. سایه ی یک نفر را از دور دیدم که نزدیکم می شد. شبیه هیچکس نبود. کنارم ایستاد.

نه سیگار را از دستم گرفت ، نه لب به موعظه گشود ، نه به حالم خندید و نه دستم را گرفت و به خانه برگرداند.

سکوت کرد . بغض کرد ، مثل من. بند کفش هایش را محکم بست. سیگاری آتش کرد و با من هم قدم شد.

 ردپاهامان روی تمام خیابان های دراز این شهر تاریک ماندگار شد. در بیهودگی ها نفس کشیدیم و خستگی را فراموش کرده بودیم.

تکرار ها روحمان را آزردند و ما تنها به حال هم بغض کردیم.

باران بارید و خندیدیم.

برگ ریزان شد و "آهوی وحشی" فرامرز را با هم زمزمه کردیم.

و امشب ، آخرین شب از سومین تابستانی ست که بوی پاییز می دهد.

 سومین تابستانی که صدای همراهی قدم هایش در این خلوت نیمه شبی دلم را گرم می کند ؛ ترسم را فراری می دهد.

ورودش به این دنیا را تبریک نمی گویم. ولی  بابت ورودش به دنیای خودم از او ممنونم.

نویسنده: نيست.آن - ۱۳ شهریور ۱۳٩۱

من پشت کوهی ام...

جز با آواز خروس سحرخیز خیرالنساء از خواب بیدار نمی شوم . ونگ ونگ زنگ موبایل پسرعمو اعصابم را به هم می ریزد

پشت کوهی ام.. نان پنیر و انگور می خورم و پوست هندوانه را تا جایی که ممکن است قاشق می کشم

جمعه ها ،  حوله و صابون و کیسه و بنه ی حمام را در شال می پیچم و به حمام ده می روم

به سرم حنا می مالم

من چای را داغ داغ می خورم و به قول فلانی هورت هورت بالا می کشم و قند بیچاره هم زیر دندان هایم قرچ قرچ صدا می دهد

من پشت کوهی ام ، پسر عمویم هم ... ما بعضی اوقات تیر می کشیم ، تیــر سفید

پشت کوهی ام و تنها با دوتار و آواز بابا افروز عشق می کنم

دلم که می گیرد لب چشمه می روم از پشت چنارها، گلابتون را تماشا می کنم

من دل همه ی گوسفندان ده را برده ام. همه شان عاشقانه دوستم دارند. این را وقتی به چرا می رویم با فرمانبریشان به من می فهمانند

من بعضی صبح ها از پستان بز سیاه پدر شیر می مکم

بعد از خستگی کار،‌ می توانم پارچ دوغ پر چربی نعناع زده ی مشک را یک نفس بالا بدهم

لب چشمه که می روم ، عطر حرمی سوغات مشهد پدر را می زنم که با بوی تند عرق مانده در پیراهن سفیدم مخلوط می شود

دستانم از زمختی و زبری بیشتر به سمباده شبیه است

لالایی شب های من زوزه ی گرگ ها و پارس سگ ها ی روستاست ..

آسمان بی لک شب های کویری پرستاره را ، حتی آسمان آبی داغ و آفتابی روزهای اینجا را ، زندگی می کنم..

اینجا خورشید به نیم کره ی فلانی نمی رود.. خورشید پشت همین تپه می رود و فقط چندساعتی می خوابد

ما اینجا ساعت ها را عقب و جلو نمی کنیم.. مادربزرگم می گوید این کار ، کار قرمساق هاست

سردم که می شود زیر لحاف کرسی مخمل اتاق کاه گلی ولو می شوم

من وقتی که بی حوصله ام به قبرستان بالای تپه می روم ، با سنگ روی قبر بی بی خط می کشم و با همان سنگ ، سگ های پایین تپه را نشانه می گیرم

اینجا سگ ها ، حتی ولگرد ترینشان هم گدایی محبت نمی کند و قلاده نیز به گردن ندارد

گاو مش حسن که همینجا ماند و گاو ماند و از مریضی مرد.  ولی خودِ مش حسن که مثلا به شهر رفت ، گاوتر از گاوش برگشت . و او هم از جنون گاوی مرد

من پشت کوهی ام و پشت کوهی می مانم..

بعد از مرگم مرا در خلعت کربلای یادگار مادربزرگ بپیچید و کربلایی مهدی قبرکن را خبر کنید تا با کلنگش برایم اتاق جمع و جوری در همسایگی پدربزرگ بــِـکــَـنـَـــد

به بابا افروز بگویید ، تا وقتی پنجه هایش جان دارد شب جمعه ها سر خاکم بیاید ، دو تار بزند و " دختر قوچانی"  بخواند :

یک دونه انار دو دونه انار ، ‌سیصد دونه مروارید ، میشکنه گل می پاشه گل ، دختر قوچانی . . .

....

عکس : روستای کلات از توابع گناباد ، کوه چهارتیغ

نویسنده: نيست.آن - ٦ شهریور ۱۳٩۱

نوشته به قلم دوست عزیزم م.ش :

 

" انگار هر چه می گذرد قصه غریب تری می شود این "تنهایی" ! قرن ها قبل بزمی در آن به پا بوده و نوعی سر خوشی که این روزها ندارد ! تنهایی انسان بدون شکوه.. ؟!!! تنهایی معاصر... "
آری تنهایی انسان بدون شکوه....
چه غربتیست این تنهایی و چه زمانه ایست این زمانه. تنهایی عصر مدرن، تنهایی مدام، تنهایی رخوت آور.... چه بیقراریست این تنهایی که در آن مدام به رخوت خویش و با درد خویش باز تولید میشوی و به یک امر دائمی و عینی بدل میشوی. گاه گویم که بنالم ز درد بی قراری، گاه گویم که نه این بود قرار آشنایی

تنهایی که زایش عصر جدید است، عصری که با "پس من هستم و فکر میکنم" به منیت و تنهایی جلوس نمود که بودن انسان پیشین خود را، به تنهایی خودخور و سرگشتگی دائمی منجر کرد. سرگشتگی که به مسخ شدن انجامید، مسخ شدنی که الینه گشت و آدمی که متوهم شد. توهمی که در آن هیچ جایگاهی برای ایفای نقش انسانی وجود ندارد. در جایگاهی هستیم که قرار بود بهشت موعودمان باشد، اما دریغ سرابی شد که در حال بدل شدن به یک جهنم دائمی است. مرا انسانم آرزوست. ما هروز تنها تر میشویم و این تنهایی ما را به حاشیه برده، ما را منزوی کرده، و هروز تکرار میشویم در تکرارمان. کو دم مسیحایی که بدمد بر این جهان بی روح . از طلا بودن پیشمان گشته ایم لطف فرمائید ما را مس کنید.
...
م . ش
نویسنده: نيست.آن - ۱۳ امرداد ۱۳٩۱

من همان درخت نارون پیر و علیل دامنه ی کوهسارم که سالها پیش کودکی حرام زاده چهار لیتری نفتش را پایم خالی کرد

من نخل خسته ی نخلستان خرمشهرم که عمریست سر سبز سپرده ام بر باد و تنها یادگارم از قدیم ، مینای بنفش دخترکی است که زیر سایه ام جان به آتش داد

من سایه ی طولانی پشت منم  ، وقتی که من رو به آخرین غروب قدم برمی دارد

بغض فروخفته ای هستم که پشت سلامی تکراری پنهان شده

من لاشه ی نیمه جان سگ ولگردی ام که وسط اتوبان انتظار چرخ های آخرین هجده چرخ ترمز بریده  را می کشد

برای من از افسانه ی دلتنگی و اسطوره های پوشالی ات حرف نزن

از پیروزی و برد و جام و مدال نگو

من محکومم به باختی ابدی

روح من 20 سال است که در کالبد یک بازنده واقعی حلول پیدا کرده. 

نویسنده: نيست.آن - ٢٢ تیر ۱۳٩۱
“ در صفحه ی تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند
شاید امروز روز مبادا باشد! “
……
برای تو می نویسم ای حضرت امید!
سال هاست بی وطنم
سال هاست عادت کرده ام به ضجه های نیمه شب گرگ های دل خسته ی این سرزمین
سال هاست که دل سپرده ام به این سیاهی بی پایان
صدای زوزه ی ممتد گرگ ها ، سال هاست که از من دل می بَرد
سال هاست که همه انتظار می کشند .انتظار آن روز مبادا را .. روز مبادایی که جایی در صفحه تقویم ها ندارد
سال هاست که از وعده ی آن جمعه ی مبادا می ترسم..
نیا حضرت امید!
نیا و این امید را از ما نگیر.
هر روز من ، عصر جمعه است. لا اقل جمعه نیا و این بعدازظهر های اسرار آمیزم را تباه نکن
ای حضرت امید! غایب بمان.
نیا . برو و بگذار در میان سیاهی این شب های بی مهتاب ، دل بسپریم به صدای خسته ی گرگ ها و بمانیم و بغض کنیم و بغض کنیم و برویم...

پانزدهم شعبان هزار و چهارصد سی و سه 

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۱٦ خرداد ۱۳٩۱

شهر من

شهر خسته است

خسته ی هزار و دویست سال درد ظلم

خسته ی هزار و دویست سال رد پاهای بیگانه

خسته ی افکار کهنه ی هزار و دویست ساله

شهر من بی صداست

نه صدای آواز مرغ عشقی ، نه صدای زمزمه ی غزلی ، نه حتی نجوای شبانه ی قلندری

تنها صدایی که به گوش مردم شهر من آشناست ، صدای موذن زاده ی اردبیلی است ،‌ صدای ناله ی شبانه ی درخت های تن خسته ی وکیل آباد ، صدای فحش و دشنام مسافران غریبه ، صدای رعب انگیز نقاره ها بر سر مناره ..

طلا اینجا زینت گنبدها ست ، نه در دستان دختران شهر.

شهر من شهر دیو ها و ضحاک هاست. دیوهای تاریکی.دیو هایی که از روشنی هراس دارند.

ضحاک های هزار و دویست ساله ای که هنوز خوراکشان مغز آدمیان است.

جوانان شهر من ، مغزدار هاشان ، در امان نیستند.

زخم های شهر من کهنه است.سکوت شهر من قدیمی است.

جز آن دو مجسمه ی پر سن و سال کوهسنگی دیگر در شهر من  شیری نیست.

سال هاست که فریاد کاوه ای هم در شهرمن بگوش نرسیده.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٧ خرداد ۱۳٩۱

 

قرمز را دوست دارم ،‌ نه به خاطر رنگ پیراهن تیم محبوبم ، نه

قرمز را دوست دارم ، نه به خاطر رنگ حاشیه های پاکت سیگارم

قرمز را دوست دارم نه برای حمله موشکی و آژیر وضعیت خطر

نه به دلیل سرایت بی موقعش به سفیدی چشمانم

قرمز را دوست دارم اما نه به دلیل پریود های مغزی وقت و بی وقتم

قرمز را دوست دارم ولی نه به بهانه ی بغض سنگین آسمان پیش از برف

قرمز را دوست دارم ، نه حتی به خاطر بوی خون

قرمز را دوست دارم چون رنگ آزادی است

چون هم رنگ عشق است

قرمز را دوست دارم چون بوی خرمشهر می دهد.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٥ خرداد ۱۳٩۱
دکتر صدر مثال زیبایی زد. فینال جام جهانی بوکس بین "فورمن" جوان و فاتح چند جام قبلی با "محمد علی کلی" پا به سن گذاشته که با سختی به این مرحله رسیده بود. محمد علی در اکثر دقایق چسبیده به دیواره ی رینگ بود و در حال دفاع و امتیاز ندادن به حریف.
محمد علی حساب شده گام به میدان گذاشت. او به ضعف و توانایی هایش آگاه بود. سن و سال و قوای بدنی اش را با جورج فورمن پر انرژی و جوان قیاس کرد و سپس پا به میدان نبرد گذاشت.
چیزی که محمدعلی می دانست این بود که احتمالا این آخرین باری است که به فینال این مسابقات می رسد و آخرین شانس ، برای تصاحب آخرین جام و احتمالا وداعی شیرین و آبرومندانه . او می دانست که تنها برگ برنده اش در مقابل این جوان جسور تجربه است.
محمد علی مدام دفاع کرد. او انرژی فورمن را گرفت. فورمن را و بسیاری تماشگران فینال را کلافه کرد.
و در پایان دست به دامان تجربه ی چندین ساله اش شد و با چند ضربه ی به جا و مناسب ، توانست جام را روی دستانش ببیند.
ستاره های پا به سن گذاشته ی چلسی می دانستند که این آخرین بخت است. برق نگاه حریصانه ی سربازان سخت کوش چلسی به این جام ، پیش از شروع بازی، نوید خلق یک حماسه را می داد. فرمانده این آخرین شانس را به یارانش یادآوری کرده بود.
آبی پوشان لندن با چشمانی باز وارد میدان شدند. چهار مدافع که اغلب دقایق بازی در محوطه جریمه خودی حبس بودند. چهار مدافعی که یک سنگربان کارکشته و مطمئن پشت سرشان می دیدند. پنج هافبک ، شامل دو هافبک دفاعی. که البته در اکثر دقایق بازی در زمین خودی و چسبیده به محوطه جریمه خودی حضور داشتند.
عملا چلسی با هفت مدافع گام به این میدان مهم گذاشت و تا دقیقه 83 مقابل حملات پرتعداد و خطرناک بایرن مقاومت کرد. دفاع کرد و بلاخره دروازه اش را گشوده دید.
آنها می دانستند که این آخرین بخت نباید به این سادگی از دست برود. و حالا نوبت دروگبا بود. مهاجمی با تجربه و به شدت فرصت طلب. مهره ای که آنقدر بزرگ هست که حتی در مونیخ ، در مقابل بایرن ، در فینال معتبرترین رقابت باشگاهی ، ‌در شرایط نامطلوب روحی ، در دقیقه 88 و بدون اغراق روی تک موقعیت خود زهرش را بریزد. مساوی شدن بازی برای شیرهای لندن حکم پیروزی را داشت.
گزارشگر گفت بازی چلسی همه را کلافه کرده. من اما ار ابتدا شیفته ی این سبک جدید فوتبالم. سبکی که چلسی آن را به جهان درس داد. تاریخ فوتبال این سبک بازی را مدیون مرد خاص پرتغالیست.
چلسی فوق العاده بود.قدرت دوندگی و هجوم بایرن را به خوبی کنترل کرد.
و پیروزی در ضربات پنالتی برای سربازان آبی پوشی که حریص جام بودند و سنگربانی که از هنگام ورود به سرزمین ژرمن ها ، همه را سفید و قرمز می دید کار دشواری نبود. 

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

  

پرستیدن را از نیازهای بشر برشمرده اند.

آدمی به امید زنده است  و همچنین در مواقع رنج و سختی نیازمند یک تکیه گاه است. این یک نیاز است و انسان ناخودآگاه در پی رفع نیاز خود به یک نیروی فرازمینی ، به یک قدرت برتر ، به یک خدا اعتقاد پیدا می کند.

یک احساس درونی ، یک امید که هنگام سختی ها و یاس و ناامیدی  از شکسته شدنش جلوگیری کند.

از ابتدای تاریخ ، بشر به دنبال راه های برآورده کردن این نیاز بوده و این نیاز(پرستیدن) را به شیوه های مختلفی پاسخ داده.

در برهه ای ، بشر این جای خالی را با مجسمه های دست ساز خود پر کرد. شاید پرستیدن و امید داشتن به این مجسمه ها ی دست ساز از دید عده ای  احمقانه به نظر آید اما مجسمه ها این قدرت را داشتند که جای خالی آن امید و حس برتر را درون آن انسان ها پر کنند. این قدرت را خود انسان ها به مجسمه داده بودند.

در برهه ای دیگر ، این قدرت به حیوانات داده شد و بشر از این طریق نیاز خود را برآورده کرد.

مصادیق دیگر پرستش ، مانند ماه و خورشید و ستارگان .. نیز بی شک این قدرت را داشته اند.

این جریان ادامه یافت و بشر خدایان مختلفی را تجربه کرد. خدایانی که همه شان احساس مشترکی در او بوجود می آوردند و جایگاه ثابت و مشخصی درون او داشتند.

دراین چند سال اخیر ،‌ بشر به اندازه ی همه ی آن سالها خدایان تجربه کرده . احساس گم شدن این حس در درون آدم ماشینی قرن 21 و بی تابی و تشنه گی او باعث شد تا خداهای گوناگونی برای ارضای این حس پدید آیند.

از خصوصیات مشترک اغلب این خدایان این بود که از دید مریدانشان نماد تقدس وعاری از هر گونه بدی و زشتی بودند. اوج کمال بودند و هیچ نقصی در کارشان نبود.

برخی از اطرافیان ما نیزبه تقلید از نیاکان ‌برای خود خدایانی ساخته اند.

بت هایی عاری از همه زشتی ها و پلیدی ها . یک بت کامل ِ مطلق. یک بت که نقصی در کارش نیست. یک بت که این بار از سنگ و چوب ساخته نشده. یک بت از جنس خودشان. باظاهر شبیه به خودشان و غرایز مشترک با خودشان. یک بت از گوشت و پوست و استخوان.

بت های هزار و چهارصد ساله ای که از قلب تاریخ بیرون کشیده شده اند.

بدون آن که خود متوجه باشند ، این بت ها را می پرستند. این بار آنها قدرت را به این 14 بت تقدیم کرده اند.

چهارده بتی که همان جایگاه سایر خدایان در طول تاریخ را ، درون این انسان ها دارند.

چهارده بت ، با خصوصیات مشترک همه ی خدایان.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

همواره طرفدار صلح و حامی عدالت اجتماعی بود. به پدر دموکراسی ایران معروف است. در این چندسال که سر و کله اش پیدا شد ،‌ یاران زیادی نداشت. خیلی کمتر از 313 یار صادق.

دشمن خونی اما زیاد داشت. قلب رئوفی داشت واخلاقی خاص و پسندیده.

 رسم دشمنی کردن را هم بلد بود. به دشمنش احترام می گذاشت. با او مهربان بود.

اولین گروهی که به مخالفتش برخاستند گروهی از روحانیون متعصب بودند. آنها اورا مرتد خواندند. عده ای گفتند کفر می گوید، حرف های عجیب و غریب می زند، دین جدیدی را تبلیغ می کند..

بسیاری از علمای دین ردش کردند. در این چند سال همیشه تنها بود.

از بیدارى شب ها، زردی بر چهره اش غالب شده بود .

لاغر شده بود و گوشت بر صورتش نمانده بود.

دغدغه اصلی اش چیزی نبود جز مبارزه با انحرافها، تـحـریـفـهـا و تعصبات جاهلانه. انحرافاتی که عـوامـل اصـلی آنها صاحبان زر و زور و مخصوصا تزویربودند.

از ابتدا پتک خود را روی صخره ی سنگی تعصبات جاهلانه می کوبید.

اکنون او گوشه نشین شده.

آزارهایی که او از جماعت جاهل این دور و زمان دید، به مراتب سخت تر بود از آن همه آزار مردم جاهلیت .

هیچ کس به حرف هایش گوش نکرد. همه سعی کردند صدایش را خفه کنند.

بین این جماعت ظاهر بین ،‌ شاید اگر خال سیاهی روی گونه ی راست داشت و علم سبزی هم در دست ، شرایط فرق می کرد.

شاید !

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

 

صبح شنبه توی راه دانشگاه بودم. هنوز چندتا ایستگاه دیگه تا دانشگاه فاصله داشتیم.

 صدای موزیک توی گوشم پیچیده بود و متوجه صحبت های پیرمرد بغل دستیم با مرد روبه رویی اش نبودم.

دونفری که هریکی دو دقیقه نگاهی به من می کردند و حس می کردم صحبتشون بی ارتباط با من نیست!

پیرمرد به بندهای همیشه باز کفشم زل زده بود ، اون مرد به زلف های نامرتبم و چیزی می گفتن!

کنجکاو شده بودم. آروم هندزفری رو از گوشم جداکردم تا صداشونو بشنوم.

پیرمرد رو به من گفت : چیه جوون؟ کجایی؟!

گفتم : بله؟! همین جام!

در حالی که نگاهش یا به همون بند کفش ها بود یا به موهای شونه نشده ام ، گفت : به هم ریخته ای! گرفته ای؟

با لبخند گفتم نه والا! معمولی ام. نه خیلی خوب. نه بد.

پیرمرد چندثانیه سکوت کرد و بعد بی مقدمه گفت : شرمنده جوون. ببخش!!

تا اومدم دلیل عذرخواهی رو بپرسم گفت : هر بلایی سرمون بیارین حقمونه. اشتباه کردیم.

تازه دوزاریم افتاد !

ساکت موندم و فقط گوش دادم. پیرمرد به مرد روبه رویی گفت : اینا تقصیر ندارن. تقصیر من و شماست.

مرد سری تکون داد ، من چیزی نگفتم و پیرمرد هم سکوت کرد. تا وقتی که می خواست پیاده شه. خداحافظی کردیم و اون از من خواست ، حلالش کنم.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

این است رسم این بازی تاریخی..

در نگاه اول سرباز ها بی ارزش ترین مهره های شطرنج هستند. صفی که در مقابل بزرگان ردیف شده اند و حکم پیشمرگ  دارند. با اندامی نحیف و قد و قامتی کوتاهتر از سایر مهره ها که از ابتدای تاریخ مجبورند بجنگند. جنگ با گروهی که حتی آنها را نمی شناسند. جنگ برای کسانی که همدیگر را می شناسند. همانها اولین مهره هایی هستند که از بازی خارج می شوند.

به دنیا آمده اند برای بردگی ، برای تن به ظلم دادن ، برای مرگ ، برای فراموش شدن و نماندن.

...

قلعه ها یا رخ ها ،‌همان مهره هایی که دایره شکل روی سرشان آنها را با سایرین متفاوت کرده است! از دور به یک بنای سنگی ، به یک قلعه سنگی کهنه می مانند.به همان سختی.نماد تحجر.

مهره هایی که فقط به راه راست می روند.

تنها در مسیری گام می نهند که در راستای دید کوتاهشان است.

آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود ،‌آنها نمی توانند جز به چهار جهت (چپ و راست و عقب و جلو) حرکت کنند.

مهره هایی بزدل که پشت صف سربازان ، در کنج صفحه شطرنج پناه گرفته اند.

مهره هایی با پهنای زیاد و ماندگاری بالا.

...

شاه ، همان مهره ای که توانایی حرکت به هر سمت و سویی را دارد. مهره ای که سایر مهره ها برای ماندن او باید بمیرند. از حرکات او میتوان فهمید که تنها یک گام جلویش را می بیند و بس.

از جریان بازی و سایر خانه ها بی خبر است.

...

و وزیرعملا قوی ترین است. مهره ای مهم ، با بیشترین اختیارات. که در همه خانه ها گام می گذارد و همه جا سرک می کشد. تئورسین بازی است. همنشین شاه است و اگر احتمالا از بازی خارج شد ، تحت شرایطی می تواند سربازی که زیادی زنده مانده را از زمین خارج کند و خود جای او وارد شود.

...

اسب ها! مهره هایی که قدرت تفکر و انتخاب ندارند. از ابتدا راهی برایشان تعریف شده و هرچه به غیر از آن را غلط می دانند.

 مهره هایی که دم خور قلعه هستند و عجیب ترین حرکات از آنها سر می زند.

پرش ها و حرکات انتحاری و وحشیانه آن ها در شرایط حساس و بحرانی بسیار به کار می آید. باید از این موجودات ترسید!

...

فیل ، یار غار وزیر است. بی شک کمال همنشین در او اثر کرده و این دغلی از وزیر به او سرایت کرده است. مهره ای که راه مستقیم برایش تعریف نشده . اهل میانبر است و شمایلش نیز بی شباهت به وزیر نیست.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٥ فروردین ۱۳٩۱

چندی پیش شنیدیم فردی گفت جشنواره فیلم فجر ، لکه سیاهی است بر دامن اسلام! از خرابکاری های ارشاد نالید وگفت مجوز اکران نوروزی دو فیلم از فیلم های جشنواره با مسامحه کاری دولت اخذ شده و در پایان هم گفت دستتان درد نکند، بی زحمت لطف کنیداین دو فیلم بد را توقیفشان کنید و مجوزشان را باطل نمایید!

(اصل خبر خراسان رضوی - مورخ شنبه 1390/12/27 شماره انتشار  18081)

.....

در این شیر تو شیری ِ اوضاع مملکت و گرانی دلار و سیب زمینی و سکه و کمبود سود و سبیل و تبریک سال نو وسایر اقلام ،‌ سرداری از وادی علم و منطق (!) ، عَـلـَم هدایت در دست گرفته و طبق معمول جوش آورده و حمله کرده.

جالب اینجاست که باز هم هنر و این بار هفتمینش هدف قرار گرفته که سینماست.

دوست بی منطقی دارم که زود عصبانی می شود. می گفت : " کار به جایی رسیده که عده ای نا آگاه در هنر، ازنقد و تحلیل و نظردادن در باب احکام نجاسات و ترتیب غسل و استبراء و غیره ، به نظر دادن و تحلیل سینما و فیلم روی آورده اند. "

من اما معتقد بودم که همه این افراد بی هنر نیستند و اتفاقا هنرهای خفنی هم دارند. و به دوستم هم گفتم :

همین آقایی که شما می گویی بی هنر است ، اگر پای سخنرانی هایش می نشستی به هنری که در ناسزا گویی و فحش و دشنام دادن دارد ایمان پیدا می کردی.

گذشته ازاین، در مقابل هنری که او دراشک گرفتن از مردم وگریه انداختن دارد ، حتی شاهرخ خان بالیوود و حتی تر پیاز باید لنگ بیندازند.

در گفتن حرفهای تاریخی و ایجاد سوژه های طنز هم خودت می دانی چقدر تواناست.

اینها کم هنری نیست!

دوست من اما توجیه نشده بود و در حالیکه به شدت عصبی بود جملاتی را ادا کرد که به دلیل رکیک بودن بسیاری از واژه ها از بیان آنها معذورم ، اما نقل به مضمون می کنم تا سرتان بی کلاه نماند.. می گفت : " آدم های سرسخت تر و متحجرتر هم نتوانسته اند هنر را بکـُـشند،آن هم در سرزمینی که مهد هنر و ادب است. می گفت این آقا دارد بد می کند و لاجرم طبق قانون دوم نیوتون این «بد کردن» عواقب دردناکی در پی خواهد داشت . "

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

از لحظه ای که در تاکسی نشستم ، هراسان بود. دنبال چیزی بود انگار. یک دستش به فرمان اتومبیل بود و با دست دیگرش زیر صندلی و جلوی پا دنبال چیزی می گشت. تند تند نفس می کشید. صدای اکسیژن ربایی ریه هایش را می شنیدم.

هرازچندگاهی نگاهی به من می انداخت و باز نگاهش را می دزدید. عرق روی پیشانی اش نشسته بود. داخل ماشین بوی نامطبوعی می آمد. تنها مسافرمن بودم وچندین و چند چهارراه و میدان و خیابان تا مقصد نهایی مانده بود. به دلیل تجربه های زیاد از همسفری با برادران مهربان هم نوع دوست (= گرا) و شباهت مرد به این افراد ترسیده بودم. زیر چشمی حواسم به او بود و خود را برای عکس العمل احتمالی آماده می کردم.

 دقایقی که سعی کردم خیلی خوش بین باشم با خودم می گفتم راننده اگر دزد و قاچاقچی نباشد حداقل آدم موجهی هم نیست.

شاید یک متهم فراری یا یک خرید و فروش کننده ی مواد مخدر یا.. الان هم لابد دارد دنبال کارد و چاقو یا اصطلاحا "تیزی" اش می گردد برای تهدید من!

سکوت مرگباری بر جو اتومبیل حاکم بود که..

مرد گفت : دانشجویی؟             گفتم : بله

گفت : ترم چندی؟             گفتم : چهار

گفت : کدوم دانشگاهی؟             گفتم : دانشگاه امام رضا

گفت : چی می خونی؟             گفتم : سخت افزار

مرد که لحن صحبت کردنش به شخصیتی که در تصور من بود اصلا نزدیک نبود ، گفت : من فلانی هستم. اتفاقا دانشگاه شما هم تدریس دارم.

- اِ ! آقای فلانی! من درس آمارو با شما برداشته بودم این ترم. ولی چون به ساعت بقیه درسهام نمی خورد تو حذف و اضافه کد رو تغییر دادم.

استاد با خنده می گوید: اشکالی نداره. ایشالا ترم بعد..! 

لبخند می زند و من می خندم. از تمام فکرهایی که کرده ام خنده ام می گیرد و کمی هم خجالت می کشم.

استاد با صدای مضطرب می گوید : گوشیمو نمی دونم کجا گذاشتم! هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم. تو همین ماشین بود! انگار آب شده رفته تو زمین! یه زنگ به این شماره بزن، صداش در بیاد... احتمالا همین زیر صندلی هاست.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۱۱ اسفند ۱۳٩٠

چیزی به انتخابات مجلس نهم نمانده.در جریان تبلیغات قبل از انتخابات عده ای از کاندیدا ها با پدیده ی جوگرفتگی مواجه شده اند.

نه تنها کاندیدا های جوان ،‌ بلکه پا به سن گذاشته ها هم..

اخیرا نماینده ی یکی از شهرستان های استان که دردوره قبل حضورش در مجلس چندان فعالیت قابل توجهی انجام نداد تا حتی بتوانیم در مورد مفید بودن و نبودن آن ها صحبت کنیم ،‌ مجددا کاندید شده.  کاندیدایی که اگر مسن ترین کاندیدای استان نباشد ، حداقل جز ریش سفیدان مجلس است.

گویا جناب دکتر اصولا کم حرف هستند و بیشتر گوش می دهند که به راستی همین نیز شیوه ی بزرگان است.

آورده اند که در بهارستان تنها دو مرتبه چنان عرصه بر دکتر تنگ آمدندی که مجبور شدندی لب به سخن بگشایندی. مرتبه اول روزی بود که چله زمستان نماینده ای بی هنر پنجره را باز گذاشته بودندی و سوزسردی می آمدندی که دکتر تاب نیاوردندی و گفتندی "پنجره رو یکی ببنده" که مریدان بس نعره ها زدندی و در آن هوای سرد جامه ها دریدندی.. و مرتبه دوم خرماپزان بود که دکتر از فرط  گرما عرق بر جای جای بدنش نشسته بودندی ، ‌آن هنگام نیز لب گشودندی و فرمودندی : "کولرو روشنش کن"  که مریدان مجددا بس نعره ها زدندی و عده ای نیز سربه بیایان گذاشتندی..

حالا دکتر دراین دوره  نیز با اعتماد به نفسی کلفت و با شعار " ما می توانیم" وارد میدان انتخابات شده.

به نظر شما منظور این کاندیدای محترم و نماینده ی باسابقه ی مجلس ‌از شعار " ما می توانیم" کدام یک از گزینه های زیر است؟

1- ما میتوانیم کف اقیانوس را با رنگین کمان کاشی کنیم.

2- ما می توانیم علی رغم عملکرد ضعیف دوره ی قبل ، باز هم به لطف محل تولد و بومی بودنمان در این دوره نیز رای بیاوریم.(چاکر هم ولایتی ها هم هستیم!)

3- ما می توانیم رکورد حضور در مجلس را بزنیم.(با اجازه ی حضرت ملک الموت)

4- ما می توانیم غیبت های خود در مجلس را با گواهی پزشک موجه کنیم.

5- ما می توانیم عمیق ترین قنات دنیا را ثبت جهانی کنیم.(شـــــــــــــــاید! )

6- در پایان ما می توانیم ساکت و دست به سینه سرجایمان بنشینیم و عمولاریجانی را اذیت نکنیم.(قول ِ قول ِ)

7- مارو دست کم نگیر.(بفرما کیک و ساندیس)

چیز نوشت:

اگر در انتخابات شرکت می کنید در انتخابتان دقیق تر باشید.

 با یاری گرفتن از متن ِ پست قبلی خدمتتان عرض کنم که توجه داشته باشید : بارباپاپا عوض میشه  ( قبل از انتخابات و بعد از رای آوردن)

                 

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۸ اسفند ۱۳٩٠

چهارزانو میشینم ، چشمامو می بندم و میرم تو فکر. مثل ایکیوسان. میرم به کودکی. دلتنگی هامو، ‌خاطره هامو ورق می زنم..

یادش بخیر..

دلم برای معصومیت هایدی تنگه ، برای اون چهره ی غمگین حنا پشت ماشین نخ ریسی. برای شجاعت های پسر شجاع و پیپِ پدرش.

دیگه تو کوچه خیابونا اثری از رد پای ترنادو نیست. روی در و دیوارهای شهر علامت z نمیبینم. حتی روی شکم چاق گروهبان گارسیا ها.

هنوز وقتی دریا می رم دلم یه غول خوشگل صورتی میخواد. دوست دارم محکم بشینم پشت سرندیپیتی و همه ی دریا رو زیر آبی بریم.

این روزا روی پاگرد پله ها هرچقدر هم منتظر بمونی ،‌ حتی سایه ی بابالنگ درازو هم نمیتونی ببینی.

مادربزرگه اگه الان زنده باشه ، فکر کنم دیگه تنهاست. یا شاید با هاپوکمار. من از همون اول می دونستم هیچکس جز هاپوکمار از ته دل مادربزرگه رو دوست نداره.

دلم برای تام سایر و هاکلبری هم خیلی تنگه. رفیق هم رفیقای قدیم.

هنوزم وقتی یاد غربت و عشق گالیور میفتم دلم میگیره.

این روزا دیگه کسی واسه رسیدن هاچ به مادرش دعا نمیکنه.

اون موقعا ،‌ آدم اخموها رو هم می شد دوست داشت. دلم برای کاکروی دوست داشتنیم تنگ شده. به دلم موند که یه بار تیم سوباسا رو شیش تایی کنن..

اون روزا هرچی اسفناج می خوردم ، بازوهام مثل بازوهای ملوان زبل قلمبه نمی شد..

هنوز کارهای خارق العاده ی کارگاه گجت خودمونو خیلی دوست تر دارم از آتیش بازی های این بِن تِن..

بشکن ! من نمیشکنم! چی بود چی بود؟ شیشه شکست!

شیشه نبود ،‌ پس چی شکست؟ .... اَلسون و وَلسون قلب منو شکستن ،‌ چه شیطونایی هستن.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٧ بهمن ۱۳٩٠

"انتقاد" ازابتدای تاریخ یکی از دلایل نزاع بین اقوام و افراد مختلف بوده و هست. البته انتقاد ذاتا چیز خوبی ست ،‌ و "نداشتن جنبه انتقاد پذیری" معضل اصلی و احتمالا بهانه ی این اختلافات و جر و بحث های تاریخ زندگی بشر است.

همیشه نه ،‌اما خیلی وقت ها هم حق با فرد یا گروه منتقد است.نمونه اش جنبش مشروطه!

نحوه شکل گیری این اختلافات به این گونه هست که ، فرد انتقاد کننده (منصف یا غیرمنصف) ،‌ انتقادی می کند و فرد انتقاد شده آنقدر از فعل خود مطمئن است که هیچ نگاه چپی را هم به کارش وارد نمی داند ، ‌چه برسد به انتقاد! در نتیجه یا فرد انتقاد شده ، یا گروه طرفدار او و یا هردوباهم ‌به جای صحبت کردن و برخورد منطقی ، با تمام توان و غیظ ممکن علیه منتقد جبهه می گیرند و با کینه ای که از او به دل دارند مقدمات یک جنگ لفظی یا فراتر از آن را فراهم می آورند.

جالب اینجاست که برخی اوقات فرد و گروه انتقاد شده با این که انتقاد را به حق و وارد می بینند ، به جای پاسخ گفتن و تلاش برای رفع نقص، آنها هم به منظور مقابله به مثل قیام کرده و دست به عملی به نام "انتقاد انتقامی" یا شاید "انتقام انتقادی" می زنند.

به عنوان مثال شما از همکلاسیتان تقاضا می کنید که آرام تر صحبت کند تا شما متوجه درس و صحبت استاد بشوید.

آنوقت همکلاسی شما عوض اینکه صدایش را پایین بیاورد یا راهکاری برای حل مشکل شما ارایه دهد ،‌عصبانی شود و بگوید : "دگمه لباستو ببند شلخته!"

یا این که شما به معاون فرهنگی اجتماعی وزیر علوم در برنامه ای تلویزیونی از تفکیک جنسیتی غیر اصولی دانشگاه ها انتقاد و دراین مورد از او سوال کنید.

و علاوه بر این که پاسخ درستی دریافت نکنید ،‌ خون عده ای به جوش آمده و چند روز بعد به شلوار لی و طرز سوال پرسیدن و مدل کفش ها و حتی حالت محرک چهره تان ایراد بگیرند!

به تازگی در کشور ما روشی جالب و منحصر بفرد در راستای مقابله با انتقاد ، برنامه ها انتقادی و نشریات انتقادی باب شده.

روشی بدون دردسر. بدون جر و بحث و گیس و گیس کشی . روشی پاستوریزه به نام "توقیف"!

برنامه "جمع ما" با اجرای آزاده نامداری ، ‌مثل برنامه "زاویه شبکه چهار" یا "پارک ملت شبکه یک" یا "نود شبکه سه" و.. از برنامه های پرطرفدار تلویزیون است. برنامه ای که هر از چندگاهی دست به نقدهایی ، عموما منصفانه می زند.

بعد از چند مورد نقد این برنامه از تفکیک جنسیتی دانشگاه ها ، انتقاد هایی از مجری این برنامه شده که اکثرا مربوط به طرز حرف زدن و حالت محرک(!) چهره و رنگ و مدل لباس پوشیدن اوست! این روزها با همین انتقادها حرف توقیف این برنامه هم به میان آمده!!

چندشب پیش عماد افروغ  منتقد روشن فکر ، مهمان پارک ملت بود.او هم می گفت فضای نقد در حال حاضر فضایی خوب و بانشاط نیست.

 بعد از همین برنامه و صحبت های عماد افروغ عده ای برآشفتند که به رهبر توهین شده! به نظام توهین کرده و منافق است و ضدانقلاب است و ضدولایت فقیه است و ...!

دکتر عماد افروغ هیچ بی ادبی یا احترامی نکرد.حرف نامربوطی هم نزد. او فقط یاد آوری کرد که انتقاد و سوال از ولایت فقیه امری طبیعی و حق هر فرد جامعه است. و در صورتی که ولی نتواند پاسخ بگوید معزول است. مثالی هم از علی(ع) زد که به مردم گفت : حق شما بر من این است که در آشکار و نهان مرا نصیحت کنید.

آرزو می کنم ظرفیت مسئولان ما روز به روز بیشتر شود. وای کاش فرهنگ انتقاد و انتقاد پذیری در سطح جامعه بیشتر جا بیفتد.

من نگران این برنامه پارک ملت هستم که پس فردا به دلیل شهوت انگیز بودن چهره ی شهیدی فر ، ‌و ریش و سبیل جلف اش ، ‌و نزدیک شدن بیش از حد به مهمانان و تحریک آنان توقیف شود.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۱ بهمن ۱۳٩٠

پنج شنبه گذشته ، زلزله ای 5.5 ریشتری در یکی از توابع نیشابور اتفاق افتاد. این زمین لرزه شهر مشهد را هم لرزاند و دلهره ای در دل همشهری های ما انداخت.

من تابحال با زلزله نلرزیده بودم و اولین تجربه ام بود.از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ترس به شدت در این دو شبِ پس از زلزله بر من غالب شده بود بود.هر لحظه انتظار غرش زمین و تکان های بعدی اش را داشتم.

دو شب بیدار ماندم و تا صبح چشم بر هم نگذاشتم.

در سایت های مرتبط ، دنبال علایم وقوع زلزله می گشتم که به مطلب رفتار غیر طبیعی برخی جانوران در ساعاتی پیش از زمین لرزه برخوردم. در این مورد چیزهایی هم قبلا شنیده بودم.

ساعت از نیمه شب گذشته بود . به یکی از دوستان زنگ زدم و گفتم : این گربه ها دارند توی کوچه ناله می کنند! صداهای غریب تولید می کنند.این از علایم قبل از زلزله نیست؟ دوستم که ظاهرا ترسی از وقوع زلزه و ماندن زیر آن همه آوار را نداشت و زنگ بی موقع من حتی بدخوابش کرده بود ، با صدای خواب آلود گفت : صداشون شبیه ناله هست؟  گفتم : آره آره دقیقا!

گفت خب بشر! الان فصل جفت گیری گربه هاست. ول کن حیوون های بیچاره رو! در ضمن اون گربه ها نیستن که رفتارشون قبل زلزله غیر عادی میشه. خروس ها هستن!

در همین حین خروس بی محل همسایه شروع کرد به آواز بی وقت سر دادن! آن لحظه قلبم را در مجرای تنفسم حس می کردم. راست گفته اند که ترس برادر مرگ است.

دیشب از تمام علایم وقوع  زلزله ، به این رفتار غیرطبیعی یک سری موجودات در ساعات پیش از لرزش زمین فکر می کردم.

یاد چند روز پیش افتادم که سوار تاکسی بودم. راننده ، کرایه مسیر کوتاهی را با پیرمرد مسافر چهاربرابر حساب کرد.و در جواب اعتراض من جوری که پیرمرد متوجه نشود گفت : می بینی که خودش راضیه؟! شما دخالت نکن.

یا همین یکی دوهفته پیش بود پشت چراغ قرمزی طولانی یک مرد نه چندان جوان ، شیشه ماشینش را پایین داد و از راننده اتومبیل کناری که دختر جوان محترمی بود پرسید: ماشینتون چنده ؟ دختر گفت : بیست و سه تومان. راننده با وقاحت تمام گفت : با خودتون چند؟! این را گفت و همه ی موجودات داخل ماشین غش کردندند از خنده.

این یکی را شما هم لابد شنیده اید؛ حمله دسته جمعی چند موجود خبیث در خمینی شهر اصفهان به یک باغ و ماوقع را..

همه مطلع شدند از خبر این عمل وحشیانه ی غیر انسانی.شنیدم دختر 9 ساله ای هم در این میان به کما رفته است.

از این ها بگذریم. چند وقت پیش کلیپی دیدم. از سمیرم اصفهان پخش شده بود. صحنه ای بود از قتل وحشیانه ی یک خرس قهوه ای به همراه دو بچه کوچکش . دو نفر قاتل سنگ دل ، اقدام به قتل یک حیوان بی گناه در مقابل چشمان بچه هایش کردند و بعد هم فرزندهایش را بی رحمانه کشتند.

از تمام علایم وقوع زلزله من فقط به ظهور رفتارهای غیر متعارف در یک سری موجودات فکر می کردم.

از دیشب با به یاد آوردن رفتارهای این جانور ناطق پر مدعا ، ترسم ریخته است.

همه این ها می توانند نوید بخش وقوع  زلزله ای بزرگ باشند.به همین زودی.

به انتظارش می نشینم.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٢٤ دی ۱۳٩٠


دکترم بهم میگفت " نوزده سال پیش وقتی داشتی به این جهان وارد می شدی ،‌اولین عضو بدنت که حضور در خشکی را تجربه کرد، پایت بود.پای چپت!"

من با پای چپ وارد دنیای شما شده ام! دنیایتان برای من حکم موال را دارد. موال هرچقدر هم بزرگ و رنگارنگ و زیبا باشد باز هم موال است.

لکن هر انسان دنیا دیده ای می داند که درموال قوه ی تفکر آدم قلقلکش می آید. بارها پیش آمده که لایه های پنهان یک قضیه که هرگز تا آن موقع به ذهنم نرسیده بود در موال به ذهنم رسیده. یا برخی جزییات که به خاطر آوردنشان دشوار است در موال به راحتی در خاطر می آیند. کسی چه می داند شاید این نظریه های فیزیک و شیمی و ریاضیات هم مکان شکل گیری اولیه شان در ذهن طراح همین موال بوده باشد.در اینصورت علم کنونی نیز مدیون موال است.

زیادند افرادی در موال فکر می کنند.می اندیشند و دراین میان اعضای دستگاه دفع ادرار هم بیکار نمی شینند و دست در دست هم داده مواد جدیدی تولید می کنند ، فضا را معطر می سازند که البته هیچ اشکالی هم ندارد و مفید هم هست. من هم در دنیای شما می اندیشم. فکر می کنم. و اگر گاه گداری مثل اکنون چیز جدیدی تولید کردم که مشامتان را آزرد از من خرده نگیرید.چه بسا که مفید باشد!

رنه دکارت می گوید اندیشیدن شرط وجود است

من هم بین تمام اسم هایی که برای "موال" ، برشمرده اند، نام پر مسمای "تالار اندیشه" را می پسندم که حقا برازنده ی این چهار دیواریِ " بودن" است.

لابد شنیده اید این جمله معروف را که : لحظه ای تفکر از سالها عبادت ارزشمندتر است؟

و چقدر زیادند افرادی که در جواب سوال "چرا این کار را میکنی؟ "جوابشان این است که "تا به حال بدی ازش ندیدم!!" و یا "زیاد وقتم را نمی گیرد"و یا حتی "ثواب دارد"و...

عده ای با این که جواب درستی برای دلیل انجام آن ندارند ، تعصب زیادی هم روی همان کار به خرج می دهند.

تجربه نشان داده که احساساتی بودن اکثر اوقات به بشر لطمه زده است.

دیده ام افرادی که  بدون هیچ شناختی مشکل ترین کارها را انجام می دهند.  گرسنگی می کشند. یا بدون هیچ اندیشه و تفکری هر روز بیش از 17 مرتبه خم و راست می شوند. یا چشمهایشان را به خطوط درهم کتاب دعا می دوزند و متن عربی را که معنی آن را هم متوجه نیستند به زحمت و سختی می خوانند وبه  پایان می رسانند. حتی خود را مقید به انجام این کارها نیز می دانند.

....

موال را دوست دارم.چرا که در پیوندی ناگسستنی با اندیشیدن می باشد. چرا که خیلی ها را وادار به تفکر می کند.

گاهی چند لحظه نشستن در همین تالار اندیشه از هفتاد سال اعتکاف در مقدس ترین مکان ها ارزشمندتر است.

(تصویر متعلق به متفکر بزرگ معاصر ایکیوسان می باشد)

 .نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۱٩ دی ۱۳٩٠

عصر خارجی جلوی درب مسجد

 خانمی پوشیده در چادر و جامه و مقنعه مشکی ،‌هلهله کنان از مسجد بیرون می آید و بین جمعیت می رود. با دستهای از حنا ‌زرد شده اش ، مشت مشت نقل روی سر مردم می پاشد و شعری میخواند و انتهای هر بیت همه می گویند : "لعنت". چند نفر که می بینند همراهش می شوند و همه با هم میخندند و کف می زنند و می خوانند  : بی بغض عمر حب علی نیست قبول ، این است مرام همه اولاد بتول ، بغض عمر وحب علی راه نجات ، لعنت به عمر به ال حیدر صلوات

و جمعیت صلوات می فرستد.

.........

عصریکشنبه – داخلی -  سالن کلیسای حضرت مریم

چهل یا پنجاه نفر روی صندلی های کنار هم چیده شده نشسته اند.

 پدر روحانی در سالن نه چندان بزرگ کلیسا روی صندلی ای رفته و حاضرین سرودمقدس را با او زمزمه می کنند.  ناگهان در انتهای سالن باز می شود و ماموران لجنی پوش نیروی انتظامی سرزده و بدون دعوت وارد می شوند.یکی داد می زند : جمع کنید! تعطیله!

.........

عصر خارجی جلوی درب آتشکده

یک شهر کویری در نیمه جنوبی کشور-  چندجوان و نوجوان که پشت لبشان تازه تیره شده با قفل و زنجیری به دست وارد کادر می شوند.یکیشان زنجیر را محکم به در و کلون آتشکده می اندازد و دیگری قفل را روی زنجیر می زند تا راه رفت آمدی نماند.

........

بامداد یک روز تابستانی خارجی آتشکده ای قدیمی

لودر بی رحمانه از روی بنایی می گذرد.تکه های دیوار و سقف آتشکده زیر چرخهای لودر آرام می گیرند.تکه ای از بال فروهر را وسط آوارمیشود دید.

........

ظهر عاشورا -  خارجی خیابان

  عده ای جوان با چهره هایی خیلی معمولی و نه عجیب و غریب از ابتدای خیابان نزدیک و نزدیک تر می شوند.هلهله می کنند و صدای سوت و کف شان خیابان را پر می کند.

..........

راستی این وسط هیچ کس مسخ و سنگ نشد.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۱۸ دی ۱۳٩٠

همین الان داشتم یک موزیک گوش می کردم.

همین الان حال خوشی دست داد.

همین الان با خودم گفتم شما هم بی نصیب نمونید..

لینک دانلود "زمستون" با صدای مرحوم افشین مقدم

نویسنده: نيست.آن - ۱٦ دی ۱۳٩٠

یاد آن روز و شب ها بخیر

از آینده می گفتی و می ترسیدم ، از رفتن می گفتی و می مردم ، شک می کردی و قسم می خوردم

می خندیدی و عاشقت می شدم

می خواندم و سکوت می کردی ، می ماندم و سکوت می کردی ،

بغض می کردم و می رفتی ، می رفتی و ساکت می ماندم

...

چیپ نوشت : ظاهرا نفر بعدی سکوتت را مثل من دوست ندارد!

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۸ دی ۱۳٩٠

هوا را از من بگیر

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی

باران را از من بگیر، اما

خیالت را نه

رویایت را هرگز

که من به رویایت زنده ام و

با خیالت سر می کنم

نان را و جان را، پنجره و

روشنی را ، بهار را ، از من بگیر

هوا را از من بگیر،

ولی هوایت را نه

........................

پ.ن: نگاهت را از من بگیر

اشک هایم را نه

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٢۸ آذر ۱۳٩٠

این نقاشی که می بینید اثر یک دختر بچه ی هنرمند چهارساله هست که با موضوع "خانواده" کشیده.
فکر می کنم نیاز به توضیح بیشتر نداشته باشه!
(برای دیدن اندازه واقعی عکس ، روی عکس کلیک کنین) .. نظر یادتون نره

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٢٤ آذر ۱۳٩٠

امشب مثل اون آخوندی ام که مراقب خط اتوی قباش به هم نریزه ،

حس اون دختر باکره ای رو دارم که از ترس تجاوز بی خواب شده.


نویسنده: نيست.آن - ٢٠ آذر ۱۳٩٠

لبخند

حتما شنیدین خاطره های جنگ هشت ساله رو

این که یه نفر روی سیم خاردارها خوابید ، درد کشید و تا لحظه جون دادن لبخند زد؟

 یا کسی که آتش رو بغل کرد ، سوخت و راضی بود؟

فقط این مردها میتونن درد سکس زنی که داره به ارگاسم می رسه رو بفهمن.

"می ترسم از فردا ، روز از نو ، روزی از نو ، دردِ بی لذت و لحظه هایی که دیگه کش نمیان."

 

 

 

جمله ی بنفش نقل از دوستم،احمد... نیستان

نویسنده: نيست.آن - ٢٠ آذر ۱۳٩٠

این یک قصه ی عاشقانه نیست.این شعر نیست.افسانه نیست.یک درد است.

عاشق هم بودند.شاید تنها نمونه مشابه شان لیلی و مجنون باشند.

با این تفاوت که این یکی "داستان" نیست.

با این تفاوت که آن لیلی شبها از دوری مجنون تا سحر نمی گریست.

این لیلی نتوانست اخم کند به مجنونش.جام و کوزه ی هیچکس جز مجنونش را نپذیرفت.

این لیلی دلباخته ، نام مجنونش را روی تنش ماندگار کرد ، تا گرمای تن و آغوشش را هم ، فقط به نام او کرده باشد.

لیلی و مجنون من فرزندان یک پدر و مادر بودند.عهد ناخواسته ی خواهر و برادری سالها پیش برایشان خوانده شده بود.

سرنوشتشان قابل پیش بینی ست.این عشق پاک ، ‌قربانی تعصبات خواهد شد.

"جدایی" عرف عشق است در آیین این قبیله ی نامهربان.

می ترسم.

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ۱٠ آذر ۱۳٩٠

- کلاس چندمی؟

- ترم سه دانشگاهم

- اِ..چی میخونی؟

- کامپیوتر، سخت افزار

- نرم افزار بهتر نیست؟(با خنده)

- اینم بد نیست.ته همش یکیه.

- دنبال کار نیستی؟

- اگه کار خوب باشه.چرا که نه؟!

- یه کار خوب برات سراغ دارم.پولشم خوبه.

- چه خوب! چه کاری؟

- خونمون همین نزدیکاست.کارمون یکی دو ساعت بیشتر طول نمیکشه!!

پ.ن: به قول یارو "زندگی یعنی اسیدلاکتیک".همه هومو شدن.اینم از راننده تاکسی.


ادامه مطلب ...
نویسنده: نيست.آن - ٢٥ آبان ۱۳٩٠

.نیستان.

نویسنده: نيست.آن - ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

گوشی تلفن ات مرکز حسادت های من است.از من به تو نزدیکتر و محرم راز توست.
هرچه حرف خوب است اول به او میگویی و هرچه خبر مهم است او به تو می گوید.
با تو هست همیشه و آنقدر به او وابسته ای که محال است گمش کنی.
هرچند ساعت خبری از او می گیری و او پر خبرترین است از تو تا من.
گوشی تلفنت مرکز حسادت های من است.
و ای کاش همیشه خارج از دسترس بود،مثل همان پیغامی که به من میدهد تا به رخم بکشاند بیشتر از من از تو خبر دارد.
مثل همان وقتی که در گوشم به دو زبان فریاد میزند : "مشترک مورد نظر،خاموش است".
آن وقت است که فکر می کنم با این همه چوب خیس چگونه آتش روشن کنم؟! با این همه چوب خط از بودنت که بر دیوار کشیده ام.با این همه چوب خط از نبودنت که برایشان گریه کرده ام.
باتو بودن را دارم فراموش میکنم.باتو بودن را ندارم.با با تو نبودن چه کنم که فراموش نمی شود؟ 

کدهای اضافی کاربر :