صفحات وبلاگ
نویسنده: نيست.آن - ٧ مهر ۱۳٩۱

سایه تا 7 چند ساعتی وقت داشت. امشب با دوستش مینا قرار سینما گذاشته بود. حوله و لباس زیرش را برداشت و به سمت حمام رفت تا دوش بگیرد. بخار آب فضای حمام را اشباع کرده بود. برادر کوچک ترش را دید که توی وان لم داده شانه هایش تکان می خورد. چند گام جلو رفت و دید علی وحشیانه به جان آلت کوچکش افتاده. گفت : چیکار میکنی علی؟
طفلک یکهو فریاد زد و از جا پرید. خیلی هل شده بود. چشمانش به سرخی میزد و دست اش می لرزید. سراسیمه جواب داد : مال خودمه خب دوست دارم تند تند بشورمش.
سایه سکوت کرد و سری به نشانه ی تاسف تکان داد.
علی گفت : چیه؟ چرا سرتو مث گاو میندازی پایین میای تو حموم؟
سایه حوله را آویزان کرد و درب حمام را به علی نشان داد.
-بدو لباساتو بپوش گم شو بیرون..
علی زد زیر گریه و لباس هایش را تن کرد و از حمام بیرون رفت. جلوی در حمام ایستاد و به سایه گفت : آبجی به مامان چیزی نگیا..
***
سایه توی وان نشسته بود . موهای خیس سرش را دست می کشید.
بوی تند و آشنایی که از گوشه ی حمام به سرتاسر فضا سرایت می کرد مشامش را می آزرد.
سر و تنش را آب کشید و از حمام بیرون آمد. لباس هایش را پوشید و جلوی آینه رفت. سرخی لب هایش را پررنگ تر کرد. شال حریر سوسنی که هدیه مینا بود را سر کرد. فکرش اما درگیر علی بود.
به اتاق برادر کوچکترش رفت و پرسید: پس تو اون سوتین بنفشه منو برداشته بودی از کمد؟
-ممم من؟! من چیکار دارم به لباسای تو؟ حالا..مگه چی شده؟
-هیچی همینطوری پرسیدم.
کوله اش سر شانه انداخت و از خانه بیرون رفت. به سمت ایستگاه تاکسی قدم برمی داشت. چند پسر جوان سر کوچه ایستاده بودند. از کنارشان گذشت. نگاهش را از آنها گرفت. پچ پچ می کردند. یکی از اندام سایه تعریف کرد!
دیگری گفت : قیافه نداره اما..
سایه بی تفاوت مسیرش را از پیاده رو ادامه داد. چند قدمی از آنها دور شد. احساس کرد کسی تعقیبش می کند ولی جرئت نداشت که رو برگرداند و نگاه کند. آهسته قدم برمی داشت. صدای نفس هایی بریده بریده پشت سرش شنید. چیزی بین پاهایش حس کرد. حالا مطمئن بود که یک دست ، بین پاهایش قفل شده.
جیغ کشید و سرعتش را بیشتر کرد. پسر جوان در حالیکه بلند بلند می خندید رو به دوستانش کرد و گفت : عجب چیزی بود لامصب!
سایه زیر لب فحش هایی می داد. خیلی ترسیده بود. خود را به ایستگاه تاکسی رساند و روی صندی جلوی اولین تاکسی نشست. قلبش تند تند می زد. صندلی ها عقب هنوز خالی مانده بود. راننده منتظر نماند و حرکت کرد. تاکسی پشت اولین چراغ قرمز ایستاد.
راننده به سایه گفت : دانشجویی؟
-بله
-سر کار میری؟
-نه متاسفانه
راننده رویش را سمت سایه برگرداند و پایین تا بالای او را ورانداز کرد : حیف نیست؟
-چی؟!
لبخند موزیانه ای روی لب های راننده نقش بست.
-حیف نیست دختر به این خوشکلی و جیگری بیکار باشه؟
اخم های سایه توی هم رفت و ساکت ماند . نگاهی به ساعتش انداخت. نیم ساعت به هفت بود.
راننده گفت : من خودم طالبتم خانومی
سایه : نگه دار مرتیکه!
راننده پایش را روی پدال گاز گذاشت. سایه داد زد : گفتم نگه دار پیاده می شم!
راننده سرعتش را کم کرد و کنار خیابان ایستاد.
سایه در را باز کرد و اسکناس هزارتومانی را سمت راننده پرتاب کرد. چشمان راننده خیره به باسن بزرگ سایه بود.
...
آدم های توی خیابان را طور دیگری می دید. همه را یک سر و گردن می دید که به واسطه ی شکم و احتمالا دل و همچنین مشتی رگ و روده و سایر اعضا به آلت تناسلی شان متصل می شدند. سرعتش را زیاد کرد. قدم های بلند برمی داشت. مردی مغازه دار که روی چهارپایه ای جلوی در نشسته بود و نگاهش به پایین تنه ی سایه گره خورده بود داد زد : جر نخوری..
سایه سرعتش را بیشتر کرد. خودش را به سینما رساند. مینا را جلوی در دید. خودش را توی بغل او انداخت.
مینا : چی شده سایه؟!
سایه با بغضی که تو گلویش گیر افتاده بود گفت : اینا چرا امروز اینطوری شدن؟!
مینا : کیا؟! سلامت کو؟
سایه : سلام. همه ی این آدما ! همه شون . نمی دونی تا اینجا به چه بدبختی اومدم. از توی خونه خودمون هم شروع شد. رفته بودم دوش بگیرم ، علی ...
مینا توی حرفش آمد : سایه فیلم شروع شد. بریم تو. بعدا حرف می زنیم عزیزم
سایه و مینا وارد سالن بزرگ سینما شدند.
سایه : چیه اسم این فیلم؟
مینا : چارچنگولی! بیا همین عقبا بشینیم.
سایه : من ردیف جلو راحت ترم.
مینا اصرار زیادی داشت که روی صندلی های ردیف آخر بنشینند و سایه امتناع می کرد. بلاخره روی ردیف یکی مانده به آخر نشستند. سالن خلوت بود. روی ردیف های آخر هم کسی جز آنها ننشسته بود.
فیلم شروع شد و هر دو خیره به پرده سینما بودند. مینا دست سایه را در دست گرفته بود و نوازش می کرد.
بازیگر فیلم که انگار در عالم خواب ، با دختر رویاهایش همخواب شده بود ، مدام تکان می خورد و با حالتی خاص اسم دختر را صدا می زد و عرق روی سر و صورتش نشسته بود.
دست مینا روی ران سایه سر خورد و بین دوپایش متوقف شد. سایه نگاهی به مینا انداخت. مینا هم توی حال خودش نبود.داشت لب هایش را سمت لب های او می آورد. سایه دست مینا را از روی پایش برداشت و گفت : خوشم نمیاد مینا! همه تون امروز یه طوری شدین!!
....
سایه سالن سینما را ترک کرد و با یک تاکسی دربست به خانه برگشت. کلافه شده بود.
روی صندلی مقابل کامپیوتر نشست و صفحه فیسبوک اش را باز کرد. به واسطه ی دوستی من با یکی از دوستانش ، بیت شعری که من روی دیوارم گذاشته بودم را دید و لایک کرد و با دلی دردمند و گلویی بغض آلود و چشمانی بارانی ، اتفاقات امروزش را زیر آن عکس کامنت گذاشت.
من هم طبق معمول قبل اینکه جملاتش را بخوانم به پروفایلش رفتم و نگاهی به عکس هایش انداختم. انصافا اندام خیلی خوب و چهر ه ای تحریک کننده داشت. چشم های میشی درشت و لب های خوش فرم و.. . بگذریم. برای چند ثانیه در ذهن خبیثم ، او را در آغوش خود دیدم. ناخودآگاه زیر همان عکسش نظری گذاشتم و نوشتم که چهره و اندام خیلی خوب و به شدت س××ی دارد . فورا برایش درخواست دوستی فرستادم . و بعد مشغول خواندن کامنتش شدم.
سایه بیچاره بلافاصله زیر کامنت قبلی اش ، این را اضافه کرد : " همه تون امروز یه طوری شدین".
ولی انصافا علی بهمنی شعر زیبایی گفته بود. همان بیت شعری که سایه لایک کرد را می گویم :
میل به سکس درد تمام قبیله است / چون بغض باد کرده ی حلق است شهر من / نه به کراک و نه بنگ و تریاک و نه حشیش / معتاد به مسکن جلق است شهر من.

نویسنده: نيست.آن - ٢۱ شهریور ۱۳٩۱

بازهم پنجشنبه شب بود و پیرزن با قد خمیده و پاهای کم جانش یکی یکی پله های جبل النور را می پیمود تا به بالا برسد. به آرامگاه شهدای گمنام.

سالها بود که شب های جمعه این کنج خلوت خانه دومش بود. بالای کوه که می رسید ،‌ شهر را زیر پایش می دید. هر شب جمعه با استخوان دردِ ارمغان پیری ،‌ سختی بالا رفتن از این کوه را به جان می خرید و سر خاک پسرش می رفت. 24 سال از آخرین باری که با پسرش تلفنی حرف زد می گذشت. صبح همان روزی که قرار بود ،‌ برای مرخصی به خانه بیاید. همان روز که پدرش درب خانه ریسه بسته بود. همان روزی که با چشمان خیس و منتظرش کوچه را آب و جارو می کرد. از همان روز تا نیمه های شب ، تا صبح روز بعد ، تا هفته ها و ماه ها و سال ها چشم به در و گوش به زنگ ماندند و از او خبری نشد....


ادامه مطلب ...
نویسنده: نيست.آن - ٢٧ امرداد ۱۳٩۱

سطل آب روی صورتش خالی شد. آب داغ روی تن لخت اش سر میخورد و پوستش را می سوزاند. دستان زمخت پیرمرد غسّال کتف های او را باز و بسته می کرد و ماساژ میداد. مرد تنومند دیگری که سبیل پرپشت و ابروهای پیوسته داشت ، سمت راستش ایستاده بود . مرد تمام بدن او را پر از کف کرد. پیرمرد چند ضربه ی محکم به پهلو های او زد. مرد هیکلی سطل آب داغی روی سر او خالی کرد و با خشونت موهای سرش را دست کشید. اسرافیل روی تخت دراز کشیده بود و نمیتوانست تکان بخورد. دلش میخواست اما نمیتوانست فریاد بزند. حتی نمی توانست چشمانش را باز کند تا به غسال های بی رحم بفهماند که زنده است ؛ که می فهمد.

بخار آب فضای اتاق را پر کرده بود. اسرافیل بغض عجیبی داشت. مانند بغض کودکی که از مینی بوس اردوی مدرسه جا مانده باشد. تمام انرژی خود را برای چندمین بار جمع کرد ، ولی باز هم نتوانست دستش را تکان بدهد. دستان زمخت پیرمرد وحشیانه روی سینه اش کشیده می شد. احساس کرد بدنش زخم شده. مردِ دیگر که حالا سمت چپ او بود ، پارچه سفید را از پایین تنه اش برداشت و سطل آب داغی خالی کرد. اگر زبانش یاری می کرد حتما فریاد می زد. طاقتش طاق شده بود .

پیرمرد دستکش دست کرد و شروع کرد به شستن و دست کشیدن نیمه ی پایین بدن اسرافیل.
 مرد دوم هم مدام سطل آب داغ را روی تن اسرافیل خالی میکرد.
 اطرافیان و اقوام سیاهپوش بیرون غسال خانه بودند و صدای ناله و ضجه شان به گوش می رسید. عده ای از سیاه پوشان هم صورت خود را به پنجره غسال خانه چسبانده بودند و داخل را تماشا می کردند و اشک می ریختند.
 
 پیرمرد پاهای اسرافیل را از هم باز کرد و سطل آبی روی شکم و زیر شکم اش خالی کرد. مرد دوم ضربه ای به باسن اسرافیل زد و گفت : " آ خدا! چی می شد این جوون رو دو سه روز زودتر میاوردن اینجا؟ " و زد زیر خنده. پیرمرد "استغفرولله"ی گفت و مشغول شستن ساق و انگشتان پای اسرافیل شد.

مرد دوم دستکش اش را در آورد و با لیف و صابون بین پاهای اسرافیل را پر از کف کرد.
 مرد گرم کار بود و با دست لخت اش بین پاهای اسرافیل را غسل می داد.
 پیرمرد زیر لب آیه ای زمزمه می کرد.
 مرد دوم همینطور که لیف می کشید به پیرمرد گفت : این یارو تکون نخورد؟
 پیرمرد این احساس مرد را به خرافات نسبت داد و گفت : کارتو بکن مرد! اینقدر حرف نزن..
 ناگهان اسرافیل احساس غریبی در پایین تنه اش حس کرد.احساس غریبی که با حرکت دست مرد غسال روی آلت اش شدت می گرفت. این تنها روزنه ی امید او برای بازگشت بود.
تمام نیروی خود را ذخیره کرد و فشار زیادی به خود آورد.
این حس توأم با رجعت ، لذتی مضاعف داشت. مرد دوم دست از کار کشید.
 تن اسرافیل لرزید.
اسرافیل موفق شد. مرد دوم وحشت زده چند گام عقب رفت و فریاد زد : این یارو زنده اس! دیدی گفتم.. ؟ پیرمرد! .. تمام تن و هیکلمو نجس کرد پدر سگ...

اقوام اسرافیل که صورتشان را به شیشه چسبانده بودند ناگهان از جا پریدند و داد زدند : اسرافیل زنده اس .. اسرافیل زنده اس..
 اسرافیل هنوز درگیر لذت ها بود.

صدای اقوام و دوستان و آشنایان از بیرون به گوش رسید : اللهم صل علی محمد و آل محمد . . .

  

محمد / مرداد / نود و یک

نویسنده: نيست.آن - ٢٠ امرداد ۱۳٩۱

این عصای سفید تنها همدم شب و روز پیرمرد بود. غروب نزدیک بود و او طبق عادت هر روز عصا زنان شیب ملایم خیابان سرو را به سمت میدان می آمد. نزدیکی میدان که می رسید می ایستاد تا صدای پایی بشنود و بعد صدا می زد : " آقا سلام.اسم این کوچه که من ابتداش ایستادم چیه؟" و یا "سلام خانم . اسم این کوچه چیه؟ "  و معمولا جواب مشترکی می شنید : "آزادی پدرجان".

 با اینکه عطر یاس کوچه مثل 45 سال پیش به مشامش آشنا بود ، اما چشمهایش دیگر همان چشمان 45 سال پیش نبود . چشمانی که این بار پشت شیشه های مات عینک دودی پنهان شده بودند و چند سالی بود که این عصای سفید ناشیانه نقششان را بازی میکرد.
انگار همین دیروز بود که سربالایی را بدون ذره ای خستگی میدوید و نفس نفس زنان توی این کوچه می پیچید . می ایستاد جلوی پنجره ی خانه ی بزرگ ِ  در سفید ِ  پلاک 19. همان خانه ای که در بمباران 64 به مشتی آوار بدل شد. پنجره ای که اثری از آن نماند. می ایستاد و زل میزد به سیه چشمی که پشت پنجره زلف شانه میکرد و گاه با شیطنت نگاه دلبرانه ای حواله اش میکرد.
***

-آقا سلام. اسم این کوچه که من ابتداش ایستادم چیه؟

- آزادی

-ممنونم

عصا زنان وارد کوچه شد و عطر یاس را به حنجره ی خسته اش سپرد . از آن عمارت سفید رنگ ، تنها در و پلاکی به جا مانده بود. درست رو به روی خانه ایستاد.

هوا تاریک شده بود. کام آخر را که از سیگارش گرفت ، عصا زنان مسیر کوچه را بازگشت تا به خیابان اصلی رسید. و سرپایینی را آنقدر رفت تا ناپدید شد. مثل هر روز.

***

اول صبح ماموران شهرداری با وانتی آبی آمدند . در چشم به هم زدنی تابلوی ورودی کوچه را عوض کردند و نامش را تغییر دادند .

*

دوباره غروب بود . کلاه شاپویی از انتهای خیابان نمایان شد و در ادامه پیرمردی تکیده با عینکی دودی و عصایی سفید که نزدیک و نزدیکتر می شد. صدای تق تق کفش های ورنی سیاه و سفیدش سکوت پیاده رو را می شکست. پیرمرد نزدیکی میدان رسید. نفس عمیقی کشید.عطر یاس در سرش پیچید. بی صدا ایستاد.

- سلام. اسم این کوچه که من ابتداش ایستادم چیه؟

- بیست و دو بهمن

هوا هنوز روشن بود. لبخند تلخی بر لبان پیرمرد نشست ، نفس عمیقی کشید . عصا زنان راه بازگشت را پیش گرفت. دقایقی بعد در شیب همان خیابان ناپدید شد.

نویسنده: نيست.آن - ۱۱ فروردین ۱۳٩۱

داستان

این دست های لعنتی

در ادامه مطلب..


ادامه مطلب ...
نویسنده: نيست.آن - ۳٠ مهر ۱۳٩٠

چند شب پیش بود.ساعت از نیمه شب گذشته بود.داشتم توی یک خیابون خلوت قدم می زدم که سر یک چهارراه یک سگ دیدم.داشت می لنگید و راه میرفت.نزدیکش شدم،بهم نگاه کرد.نگاهش کردم.
سلام کرد،جوابشو دادم. بش گفتم: خوبی رفیق؟ پات چی شده؟
گفت :" داستانش مفصله!"
منم نصف شبی تنها و بیکار بودم.باهم رفتیم پارک آخر خیابون و نشستیم به گپ زدن.یعنی من نشستم پای صحبت هاش.
گرگی برام تعریف کرد که توی یک دشت دور از اینجا زندگی میکردن.سه تا رفیق بودن؛ تامی و آنی و خود گرگی.همه جا و تو همه کار با هم بودن و حسابی هوای همدیگرو داشتن.
میگفت :
" آنی چندوقتی بود که خیلی اصرارمیکرد بریم شهر، اما تامی همیشه مخالف بود.منم اون موقع برام فرقی نمیکرد.تامی میگفت شهر جای ما نیست،اونجا جای آدمهاست.اما آنی میگفت توی شهر آدما سگهاشونو دوست دارن،بهشون میرسن و تو خونه نگهشون میدارن.
بلاخره یه روز آنی تصمیم گرفت که تنها بره شهر.تامی وقتی دید تصمیم آنی جدیه ازش خواست تنها نره و گفت ما ، یعنی من و خودش، هم باهاش میریم.
ما همون روز راه افتادیم.تو راه آنی کلی رویاپردازی کرد.میگفت شهر آدماش خیلی مهربونن.همشون خوبن.میگفت توی شهر پره از نور و روشنایی.حتی شبهاش هم مثل روز روشنه.میگفت آدما اونجا عاشق سگ هستن و به ما میگن با وفا.تامی خدابیامرز گفت شهر اینقدرها ..."
حرفشو قطع کردم: چی؟! خدابیامررز؟!
گفت : "آره رفیق.نرسیده بودیم به شهر که یه ماشین زیرش کرد.اون مارو تنها گذاشت."
گفتم : متاسفم!
گفت :" بعد از رفتن تامی من از آنی خواستم که برگردیم دشت،اما اون اصلا به حرفم توجه نکرد.پس باز راه افتادیم."
چند دقیقه سکوت کردیم.بش گفتم : راستی گرگی نگفتی پات چی شده؟
گفت :" اوه! روز اولی که رسیدیم به شهرتون چندتا جوون دوره مون کردن.چندتاشون منو با خودشون بردن و یکی هم آنی رو برد.یکی از همون جوون ها یه قلاده انداخت گردن من و هر جا که میرفت منو با زنجیر دنبال خودش میکشوند.اون شب ها بهم غذا میداد.توی خونه جای من زیر اون درخت چنار توی حیاط بود.زنجیرمو می بست به اون درخت.
حالم از اون قلاده بهم میخورد.احساس خفگی میکردم.
یک روز یکیشون زنجیرمو گرفت و خواست منو باخودش ببره ولی من نخواستم برم.من یک عمر با آبرو زندگی کرده بودم.بدم میومد از این زنجیر و قلاده.اون هی زنجیرو  کشید و من هم باهاش نرفتم.عصبانی شد و با چوب پامو به این روز انداخت."
من واقعا نمیدونستم چی بگم.شرمنده شده بودم.آخه اون مهمون بود.بش کفتم : قلاده ات رو چیکار کردی؟
گفت : "داشتن منو به یه پیرمرده میفروختن که قلاده رو باز کردن،منم دیگه نموندم و هر طوری بود فرار کردم.چند شبی ول میگشتم تو این خیابونا و روزها رو هم تو یک خرابه شب میکردم.حالا هم که اینجام.میخوام برگردم دشت.با اینکه اونجا تنهام اما خیلی بهتره از موندن کنار این آدمهای خودخواه و ترسناک."
تعجب کردم گفتم : پس آنی چی میشه؟!
گفت : "اتفاقا دیشب دیدمش.زنجیرش دست همون جوونه بود.پشت سر اون راه میرفت.دوتا پاپیون خوشکل،یکی رو دمش یکی جلو گردنش بود.قلاده اش هم خیلی بش میومد."
چند لحظه سکوت کرد.
گفت : "خب رفیق! ببخش وقتتو گرفتم.خواستی به من سر بزن.دشت آخر همین اتوبانه."
اون شب این رو گفت ، منم آدرس داروخونه رو بش دادم و خدافظی کردیم.
راست میگفت! دشت جای خوبیه.الان اینجام.پاش هنوز می لنگه ، یه کدوئین بش دادم شاید یه کم آروم شه.

 

 

 نوشته "نیستان"

نویسنده: نيست.آن - ٢٥ مهر ۱۳٩٠

 

در تمام بدنش درد احساس میکرد.از فرق سر تا پشت گردن و کمرش تیر میکشید.چشمهایش را به زحمت باز کرد.نور آفتاب چشمش را زد.دستش را سایه بان چشمهایش کرد.نشست و به تخته سنگی که کنارش بود تکیه زد.نگاهی انداخت به اطرافش.بهت زده دور و برش را نگاه می کرد.درد فراموشش شد!
او کجا بود؟! آنجا چه کار میکرد؟! کسی را در اطرافش نمی دید.دستش را به تخته سنگ گرفت و ایستاد.
در دوردست ها هم کسی دیده نمی شد.خودش بود و خودش.یاد تعاریفی که از برزخ شنیده بود افتاد.یک زمین دست نخورده ی وسیع.تا چشم کار میکرد همین بود.ترسید.چیزی خاطرش نبود.
به ذهنش فشار آورد،به فکر فرو رفت...آخرین چیزی که یادش آمد صدای گوینده رادیو بود : "شنوندگان عزیز! لطفا توجه کنید.به دلیل یک سری اختلالات مغناطیسی و جابه جایی که در مدار گردش زمین رخ داده،امروز ما نیروی جاذبه نداریم.در واقع نیروی جاذبه زمین به نیروی دافعه تبدیل شده.و اگر از خانه هاتان بیرون بروید ممکن است اتفاقهای عجیبی برایتان بیفتد."
به خودش آمد.جایی که ایستاده بود شبیه هیچ جایی که تا به حال دیده بود نبود.خورشید خیلی نزدیک به نظر می رسید.فکری به ذهنش رسید،نگرانی عجیبی دلش را فرا گرفت.او به سیاره ی دیگری سقوط کرده بود؟! این طور به نظر می آمد.بغض غریبی به گلویش دوید.مثل بغض کودکی که که از مینی بوس اردوی مدرسه جا مانده است.
توی یک سیاره به این بزرگی تنهای تنها بود.فریاد زد "کسی اینجا نیست؟"، چند بار دیگر هم فریاد زد.آن قدر فریاد زد که دیگر صدایش در نمی آمد.و هربار جوابی نشنید. زانو زد روی زمین.بغضش را رها کرد.اشک میریخت و مثل کودکی دو سه ساله به هق هق افتاده بود.بریده بریده نفس میکشید.چشمانش خسته شدند.این سیاره زمین نرمی داشت.چشمانش را بست و دراز کشید.

چند ساعتی گذشته بود.چشم هایش را باز کرد.هوا تاریک شده بود.نگاهش به آسمان خیره ماند.داشت شاخ در می آورد از تعجب!
یک،دو،سه تا ماه کامل در آسمان بی ابر سیاره بود.مهتاب را خیلی دوست داشت.منگ بود.تا حالاهم زمان دوتا ماه هم ندیده بود چه برسد به سه تا ماه کامل؟!
خواست کمی قدم بزند زیر این مهتاب بی نظیر.هوا نه سرد بود و نه گرم.بلند شد و شروع کرد به قدم زدن.در حین راه رفتن اطراف را زیر نظر داشت.هرچند گامی که برمیداشت نگاهی به سه تا ماه توی آسمان می انداخت.
جز سه تا ماه چیز جالبی ندیده بود تا این لحظه.همه جا مثل هم بود.باز داشت آسمان را نگاه میکرد که پایش در چاله ای گیر کرد و زمین خورد.فورا بلند شد و چاله را نگاه کرد.پر از آب بود.آب زلال.
تشنه نبود.با خود گفت خداروشکراینجا آب هست وگرنه از تشنگی می مردم! آبی به صورتش زد و آبی هم خورد و به راهش ادامه داد.سه تا ماه نور زیبایی تو این تاریکی ایجاد کرده بودند.آرام قدم برمیداشت.در هر قدم انتظار دیدن یک موجود عجیب غریب یک چشم گردن دراز را داشت.خیلی راه رفته بود.خسته شده بود دیگر.چیزی برای خوردن هم پیدا نکرد.همانجا دراز کشید و چشمانش را به آسمان بی ابر دوخت.
توی آسمان انگار دنبال چیزی میگشت.شاید دنبال زمین!  چشمهای خسته اش را بست و باز خوابش برد.

آفتاب پلک هایش را گرم کرده بود.چشمهایش را باز کرد.سرش را بالا آورد،دستش را سایه بان کرد ودور و اطرافش را نگاهی انداخت .دو سه ثانیه کافی بود تا همه چیز یادش بیاید.احساس گرسنگی می کرد.چشمانش را با دستش مالید و بلند شد.یک درخت دیده میشد آن دورها! همانطور خواب آلوده قدم هایش را به سمت درخت برداشت تا به نزدیکی درخت رسید.درخت سیب بود.سیب های قرمز و رسیده روی درخت میدرخشید.یادش نبود که فصل سیب گذشته.خوشحال شد ولی وجود یک درخت سیب توی این سیاره چیز غیرمنتظره ای به نظرش نیامد.یاد یک داستان قدیمی افتاد، و اینکه شاید با خوردن سیب شاید به زمین،به خانه اش بازگردد.
نزدیک شد و درخت را تکانی داد،چند دانه سیب افتاد.فورا سیبی برداشت،چشمانش را بست و گاز زد....نه! خبری نشد.دوباره گاز زد و منتظر ماند... باز هم خبری از بازگشت نبود.
سیب ها به دهانش مزه کرد.چند تا سیب خورد تا گرسنگی اش رفع شد.چندتا هم برداشت تا در راه بخورد.
راه را دوباره پیش گرفت.

خورشید به مرکز آسمان رسیده بود و او همچنان میرفت.همه سیب ها را خورده بود و کمی احساس سنگینی می کرد.حوصله اش سر رفته بود.قدمهایش را میشمرد.
صدایی به گوشش رسید.صدای آب بود.ساعت از ظهر گذشته بود.صدا را دنبال کرد.صدا نزدیک و نزدیکتر شد.رفت تا به یک جوی آب رسید.جوی که نه،از جوی بزرگتر.نعناع و ریحونی که کنار آب روییده بود آنجا را باصفا تر کرده بود.بوی مطبوعی هم به مشام می رسید.بوی ریحون بود.دو زانو نشست لب جوی وچندتا چیند.اتفاقا مزه خوبی هم داشت.
صدای جریان آب برایش آرامش بخش بود.کنار آب دراز کشید.چشمانش سنگین شد و باز به خواب رفت.
خواب دید برف آمده و همه جا را سفید کرده،حتی بید جلوی در را.توی خواب دلش برای زمین تنگ شد.سیاره جای بدی به نظر نمیرسید.اما هیچ جا خانه ی خود آدم نمیشود.
چشم هایش را که باز کرد همه جا تاریک بود.اول ازهمه سه تا ماه توی آسمان را دید.دیگر برایش آنقدر جذاب نبودند.از جایش بلند شد.در قفسه سینه اش وقت تنفس احساس سوزش میکرد .اما سوزش ناچیزی بود و قابل تحمل.
 با قدم های خسته راهش را باز پیش گرفت.همیشه دوست داشت جایی باشد که هیچ کس نباشد و در سکوت محض آرامش را حس کند.اما این سکوت تکراری سیاره داشت غیرقابل تحمل می شد.
شعری زیر لب زمزمه می کرد حین راه رفتن تا سکوت را بشکند.سرش را پایین انداخته بود و به قدمهایش خیره بود.نسیم ملایمی می وزید...
چندساعتی بود که راه می رفت و به اطرافش توجه نداشت.حس کرد صدایی شنیده،لحظه ایستاد و گوشهایش را تیز کرد! چیزی نشنفت.
با خود گفت لابد خیال بود و باز راهش را ادامه داد.سوزش سینه اش بیشتر شده بود از قبل.شاید به خاطر جو سیاره بود. ریه هایش عادت نداشتند.چندتا سرفه کرد.
همانجا نشست روی زمین و به فکر فرو رفت.یکهو نگران شد.دلیل نگرانی اش را واقعا نمیدانست.
دوباره صدایی شنید.صدای آواز می آمد.نه دیگر خیالات نبود.کسی آنجا بود.بلند شد و بی حرکت ایستاد.صدای ظریفی بود.مثل لالایی یا رویایی تر از آن.واقعا به صدای یک فرشته شبیه بود.
آرام به سمت صدا قدم بر میداشت.چه زیبا می خواند! صدا خیلی نزدیک شد.دلش لرزید.هرچه بود پشت آن تخته سنگ بود.همینجا بود که او سقوط کرد.او یک دور کامل زده بود دور سیاره.متحیر به سمت تخته سنگ قدم برداشت.پشت تخته سنگ کسی بود.صدای تپش قلب خودش را می شنید.سعی می کرد آهسته نفس بکشد.

دیگر پشت تخته سنگ رسیده بود و طرف دیگر آن کسی بود.شاید یک فرشته.دلهره ی زیادی داشت.پاهایش می لرزید.نفسش را حبس کرد.با ترس آرام سرک کشید.تا چشمش به دخترک افتاد نفسش را رها کرد.
دخترک دیگر آواز نخواند.چشمان درشت و زیبایش را به مرد دوخت و لبخندی زد.مرد نتوانست لبخند نزند.
دخترک نشسته بود و تکیه زده بود به تخته سنگ. با دست به مرد اشاره کرد تا کنارش بنشیند.مرد در حالیکه از دخترک چشم برنمیداشت نزدیک شد و کنارش نشست و به تخته سنگ تکیه زد.
دخترک دست مرد را در دست های کوچک و ظریفش گرفت.مرد بال روی دوش دخترک نمیدید.اما شک نداشت که او فرشته است.لحظه ای حس کرد در بهشت است.او یک فرشته ی واقعی بود!
 حسی که مرد داشت یک احساس معمولی نبود.دخترک با دستان کوچکش اینگونه مرد را سحر کرده بود.
شروع کرد آواز خواندن با همان صدای کودکانه و دوست داشتنی.
بهترین لحظات زندگی مرد زمینی داشت رقم میخورد.فرشته مکث کرد،با لبخند آرامش بخشی که از لب های کوچکش نمیرفت،سر مرد را روی پایش گذاشت و باز خواند...
مرد حس زیبایی داشت.دلش را انگار کسی میچلاند.هربار که دستان مهربان دخترک موهایش را نوازش میکرد احساسش به اوج می رسید.آرامشی که توی همه این سالها گم بود حالا پیدا کرده بود.کاش زمان می ایستاد.
سرش روی پای دخترک،همان فرشته ی کوچک بود.چشمانمش را بسته بود و به او گوش میکرد.خواب و بیدار بود.
صدای دخترک را هنوز میشنید.دوست نداشت خوابش ببرد.توی همین مدت عادت کرده بود به فرشته.نمیخواست بخوابد.دست فرشته ی کوچک روی سرش بود و موهایش را نوازش می کرد...خوابش برد...

چشم هایش را باز کرد.حس میکرد ساعتها خواب بوده .با چشم های نیمه بازش فرشته را جستجو میکرد.هرطرف را میدید او را نمی یافت.احساس کوفتگی میکرد.به خودش آمد! وسط حیاط خانه اش بود ...
به زحمت و با دردی که در بدن داشت از زمین بلند شد و خود را به داخل خانه رساند.فرشته را نمیدید.بغض کرد.سراسیمه به کوچه دوید.تمام کوچه را دوید اما اثری از فرشته نیافت.کوچه ها و خیابانها را مثل دیوانه ها طی میکرد،به دنبال فرشته.
آسمان ابری بود.دلش خیلی گرفت.فرشته واقعا دیگر نبود.خواست بغضش رو قورت دهد اما نشد،نتوانست.سرش را سمت آسمان گرفت.گونه اش خیس شد.باران را هنوز بدون چتر و سرپناه میخواست.
از آن روز به بعد هروقت باران می بارید ، بغض میکرد ، دلش میگرفت ، دلش تنگ میشد.

نوشته ی "نیستان"

نویسنده: نيست.آن - ٩ مهر ۱۳٩٠

اواخر پاییز بود.دم دم های صبح.جوان کافه چی توی مغازه اش نشسته بود.بدون هیچ حرکتی.بدون حتی پلک زدن.انگاری یخ زده بود.تنها انگشتان دست او بودند که هرازگاهی سیگار را از لبهای گرم او دور و باز به لبهای سردش نزدیک میکردند.چشمهایش به روبه رو خیره بود.
انگار کسی که قرن ها درانتظارش بوده در این لحظه به آنجا آمده و روبه رویش نشسته...

                                                                                

                                                                                 در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب ...
کدهای اضافی کاربر :